تنها چیزی که همیشه اذیتم میکنه مریمه، واقعن همین الانشم دوستدارم بدونم کجاست و چیکار میکنه، خیلی وقتها دلم میخاد بهش زنگ بزنم ولی نمیتونم زیر قولم به مامانش بزنم، همیشه نگرانشم که مبادا اتفاقی براش بیفته... مریم رو نمیتونم ندید بگیرم چون هنوزم ایدهآلترین دختری هست که دیدم، واقعن برام خوشحالیش مهمه، نه الان! از همون قدیمالایام همینطور بوده... بدنش هم خداییش خوبه دیگه
واقعن بدنش یکی از سرمشقهای زندگیم بوده ولی تو این زمینه خداروشکر ریدم خیلی قشنگ! البته اون هیچموقع در مورد بدن من نظر منفی نداشت برعکس خیلی از مادرجندههای دیگه! البته این مادرجندهها تعدادشون قابل صرفنظر کردن هست. قدیم میاومد این وبلاگ و میخوند دخترم و الان ماههاست که خبر ندارم ازش... اگر قرار باشه چیزی هم بهدل بگیره کسی اون من نیستم چون واقعن تلاش کرد درست کنه همهچیزو اما اون همهچیز منطقی نبودش که بخاد درست بشه... آخرشم من نفهمیدم این کجا داره درس میخونه! فردوسی؟ بهشتی؟ حداقل رتبه کنکورشو من خودم بهچشم دیدم... نمیدونم والا... امروز صبح که بلند شدم چون دیشب یک اتفاقی برام افتاد یاد مریم افتادم، یکی از همکارام کلید دفتر و باخودش برده بود، متاسفانه از کلید انبار یکدونه بیشتر نداریم، ساعت ۳ شب از اینور پایتخت آورد اینور پایتخت! این رفتارها منو یاده مریم میندازه که بعضی از دخترها بدون انتظار کاری انجام میدن... مریم اگه میخونی باس بهت بگم که یک موقعیت کاری در حد لالیگا از دستم پرید! ماهها پیش برای ژورنالیستی در دویچهوله رزومه فرستاده بودم، ۲ هفته پیش با مصاحبه من برای کار روزنامهنگاری در بخش فارسی دویچهوله در کشور آلمان موافقت شد
اما شرایط خروج از کشور رو ندارم الان! این مریم اگه میخونی رو خوب اومدما!
و باس گفت که خاهرومادر... .
آدم بعضی وقتها یکسریهارو میبینه که سعی دارند مرزهای قباحت رو چندقدمی بهجلوتر ببرند! چه سبقتی هم دارند میگیرن از هم ملت! آقا یواشتر خداییش! اینطوری گریپاچ میکنیدا! تهش واقعن یک تختخوابه! اینقدر فشار نیارید بهخودتون من نگرانتون میشم، آخه یکبندهخدایی یکبار تو تختخواب داشت تو فضا اسم یکی دیگرو صدا میکرد بعد که بهش میگفتیم خیانتکار بهش برمیخورد و این برام خیلی جالب بود
البته من همیشه مظلوم بودم نه؟
مظلومیتم درحدی بود که هیچموقع حرف نزدم و اون حرفو به ماتحت طرف فرو کردم رفت
خوبیه من اینه که همه در مقابلم قهرمانند
الان اون قهرمانها کجان؟ قهرمانهایی که اولش در حد یک کودک بودند و الان دوز قباحتشون رفته بالا سرخم نمیکنند چون میترسن از دهنشون چیزی بریزه بیرون و آدم با ادب اصلن با دهن پر صحبت نمیکنه خب! فکر کنم آدمها تو مواجه با من متوجه میشن که خوبم تا وقتی خوبی و *** وقتی *** باشی! تا مرزی میتونم بیارمتون پایین که زندگیرو مجبور بشید از نو بسازید... اما مریم عزیزم میدونه من چقدر باهاش مهربون بودم... خداییش این وصلهها بهمن نمیچسبه آخه... هی... بعضیها بر مدار ما تعریف میشند چون جلوی ما که چیزی ندارند بگن! شغال هم پشت شیر میتونه بگه من زدمش! مهم اینه که کی توجمع برندست! بعضی وقتها وقتی میبینم که هنوزم میتونم کاری که دلم میخواد و بکنم... وای دیشب جیگر خوردم هنوز سنگینم... هنوزم میشه عاشق شد...
+ آقای قوچانی سردبیر محترم مهرنامه: کس ننت!
+ توهم مراقب باش ممبعد تو فضا میری اسم یکی دیگرو هی تکرار نکنی که فلانی...
ولی من مظلومم بخدا.
+ مریم جانم! تو بمان که آخرین طعام منی... بدنتم خوبه.
برچسب:
نویسنده: کیارش رفیعی